میخواهم از نسل سوم بنویسم که عناوین زیادی برایش به کار میبرند،مثل: نسل سوخته،نسل سرگردان،نسل شیشه ای ، و نسل از یاد رفته و... آیا از خودتان پرسیده اید چرا به فرزندانتان که حداکثر 26 سال سن دارند، چنین القابی داده اند؟ چه کسی جز شما آنها را از یاد برده و آنها را نادیده گرفته است؟
اگر این نامه سر گشاده از طرف همه هم نسلان من به همه پدرها و مادرها و همه نسل دومی ها است، پس باید خیلی خوش شانس باشم که نگارنده آن من هستم.
یک نسل از یاد رفته!
هیچ از خودتان پرسیده اید که چرا بچه های این نسل تا این حد حساس و زود رنج هستند؟
چرا دیگر تحمل شنیدن حرفها و نصیحت های دیگران را ندارند؟
چرا آمار طلاق بین آنها اینقدر بالاست؟
مگر سختی و مشقت در دوره قدیم با آن شرایط سخت زندگی، زمانی که حتی پدرو مادر همسران هم با آنها زندگی میکردند وجود نداشت؟ پس چرا اینقدر آمار طلاق در آن زمان اینقدر پایین بود و حالا اینقدر زیاد شده است؟
شاید علت اصلی این باشد که بچه های نسل سوم آنقدر در کودکی و نوجوانی سختی کشیده اند که دیگر تاب و تحمل تنش را ندارند!
کودک بودیم، اما به جای بازیهای کودکانه باید انقلاب و پیامد های آن را درک میکردیم، خانواده ها درگیر انقلاب بودند و پدر و مادرها باید به دنبال این بودند که اثبات کنند که بر چسب هیچ حزبی روی آنها نیست تا بتوانند به کار اداریشان بپردازند.
همه چیز در هاله ای از ابهام قرار داشت و کمبود بود و البته صف. همه چیز در حال دگرگونی بود و مردم در حال تطبیق با شرایط جدید بودند نه آهنگی بود و نه لباس رنگی روشنی!
تاثیر جامعه بر خانواده ها، استرس ها و هیجان هایی بود که محیط سرد خانواده را متشنج تر میکرد،هر روز به ما چیز جدیدی می آموختید، میگفتید که دروغ نگو چون دروغگو دشمن خداست، ولی فردا میگفتید اگر رفتی بیرون و کسی از تو پرسید که ویدئو دارید بگو نه! بسیاری از ما با دروغ بزرگ شدیم، اما هیچ وقت دروغگوی خوبی نشدیم.
بعد از انقلاب ، جنگ شروع شد، خیلی برای آن از جان خود گذشتند یک روز دایی میرفت و یک روز عمو! و فردا این کوچه ها ی شهرمان بود که هر کدام نام یک شهید عزیز را به خود میگرفت.
از مدرسه ام بگویم، مدیرانی که عقیده داشتند که همه دانش آموزان بد هستند، مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. بچه های پاکی مثل ما در کوره های آموزش سوختند ، و دیگر شور و هیجانی برای زندگی در آنها نماند، چرا؟ هر مطلبی ، هر داستانی و هر شعری که نوشتیم بارها از زیر نگاه جستجو گر و فاقد شناخت هنری آنها رد میشد تا دلسردتر شویم، انگار دنبال بهانه ای بودند تا ثابت کنند که ما خلاف کاریم! هیچ وقت اجازه تجربه نداشتیم ، ما باید همیشه خوب می بودیم اما مگر چند ساله بودیم؟
نظام آموزشی همراه با سن و سال ما تغییر کرد تا ثابت کند که ما نسل آزمایشی هستیم ، یک وقت نظام قدیم و یک زمان نظام جدید آموزشی اعمال میشد! یک وقت برای پیش دانشگاهی کنکور گذاشتند و عده ای از ما را یک سال از زندگی عقب انداختند و سال بعد که آنها قبول شدند، گفتند ما اشتباه کردیم و کنکور را برداشتند! یک سال از 15 شهریور مدارس باز میشد و سال بعد از اول مهر! غول کنکور هم که هر ساله تغییر چهره میداد ، یک سال دو مرحله ای و سال بعد یک مرحله ای و...
بچه های نسل سوم واقعا اعصاب پولادین داشته و دارند! اینطور نیست؟
هر وقت خواستیم حرفی بزنیم گفتند شما هنوز بچه هستید، اما زمانی که توقع چیزی را داشتیم گفتند تو دیگر بزرگ شده ای و باید درک کنی.
هر وقت چند دقیقه بیشتر با دوستانمان بودیم و دیر میکردیم ، هزار بار سین جیم میشدیم و شنیدیم که میگویید (ما نگرانیم) اما زمانی که صدای دعوای شما گوشمان را می آزرد ندیدیم که نگران روحیه ما باشد و وضعیت ما را درک کنید!
آرامش و امنیت ، حلقه گمشده نسل من است، همیشه به سرعت در حال تغییر با جامعه بودیم ، تزلزل جز جدا ناپذیر زندگی ما شده و ثبات چیزی بود که ما آن را هرگز ندیدیم.
اعتماد، واقعیت زیبایی بود که کسی آن را به ما هدیه نداد، شخصی میگفت بچه های دهه 30 و 40 بهترین بودند چون راهشان را خودشان انتخاب کردند، ولو اشتباه ، ولی به آن اعتقاد داشتند و... ولی بچه های نسل سوم چه راهی را میتوانستند در پیش بگیرند مگر راهی هم بود؟
چیز های بد را شناختبم اما اگر آنها را به کار نبریم باخته ایم! دروغ بد است، اما اگر نگویی باخته ای! ریا بد است ، اما اگر به کار نبری باخته ای! زیر آب زدن بد است ، اما اگر نزنی باخته ای!...
نسل دومی ها ! شما دوستانی داشتید که حتی زیر شکنجه ساواک حرف نزدند، اما نسل من غالبا طوری تربیت شده و تجربه کرده اند که حتی اگر صمیمی ترین دوستش که حتی شما هم او را تایید کرده ایدبعد از چند سال رفاقت و نان و نمک خوردن به او خیانت کرد ، تعجب نمی کند.
جامعه ای که برای ما ساختید و آن را به ما تحویل داده اید چیز های زیادی به ما نداد!
عاشق تحصیل بودیم ولی نظام آموزشی ما را از آن دلزده کرد، با هزار آرزو سر از دانشگاه در می آوریم، اما گویا دیواری کوتاه تر از دانشجو در این مکان مقدس وجود ندارد. دنبال کار بودیم به ما نداد، دنبال هنر بودیم به ما نداد، و آن را سلیقه ای کرد و به یک قشر خاص سپرد، دنبال رفاه بودیم نشان داد که متعلق به از ما بهتران است، دنبال امنیت بودیم به ما آموخت که پلیس خودت باش!... این جامعه که به من خیلی چیزی نداده، در مقابل همه گونه توقع از من دارد! و همیشه با نگاه سنگین خود به من میگوید تو بد کرده ای ، تو قدر جامعه ات را ندانستی تو قدر آنها که رفتند را ندانستی، اما چرا؟ تا کمی صدای آهنگ را بلند میکنیم –جدای از خیابان که همه در آن به انسان اخم میکنند و حوصله ما را ندارند- از اقصی نقاط خانه صدای اعتراض بلند میشود ، اما در مقابل سر و صدای شما ، این ما هستیم که حق اعتراض نداریم!
زمانی که ما متولد شدیم ، همیشه درگیر کار بودید ، آنهم در جاهای مختلف ، به قول خودتان برای آیند ما تلاش میکردید، یک زمان به خودتان آمدید که ما بزرگ شدیم و متاسفانه آنقدر بزرگ که بیشتر از سن خود میفهمیدیم و این بی توجهی شما در گذشته ما را زیر فکر و خیال له کرد و همیشه یک سوال بی جواب برای من و هم نسلانم وجود دارد ، شمایی که این مطلب را میخوانی جواب بده:(( چرا خانواده و جامعه ایرانی به آینده فرزندانشان بیشتر از حال او اهمیت میدهند؟چرا همیشه حال را فدای آینده نیامده میکنند؟))
مطلب بالا رو از مجله اطلاعات هفتگی شماره 3263 واستون گذاشتم. آخه حیفم اومد شما نخونیدش. واقعا درد دل نسل ما رو نوشته.
چه فایده! دیگه از ما که گذشت!!!یک بار جوان بودیم و 20 سالمون بود...
اگر این نامه سر گشاده از طرف همه هم نسلان من به همه پدرها و مادرها و همه نسل دومی ها است، پس باید خیلی خوش شانس باشم که نگارنده آن من هستم.
یک نسل از یاد رفته!
هیچ از خودتان پرسیده اید که چرا بچه های این نسل تا این حد حساس و زود رنج هستند؟
چرا دیگر تحمل شنیدن حرفها و نصیحت های دیگران را ندارند؟
چرا آمار طلاق بین آنها اینقدر بالاست؟
مگر سختی و مشقت در دوره قدیم با آن شرایط سخت زندگی، زمانی که حتی پدرو مادر همسران هم با آنها زندگی میکردند وجود نداشت؟ پس چرا اینقدر آمار طلاق در آن زمان اینقدر پایین بود و حالا اینقدر زیاد شده است؟
شاید علت اصلی این باشد که بچه های نسل سوم آنقدر در کودکی و نوجوانی سختی کشیده اند که دیگر تاب و تحمل تنش را ندارند!
کودک بودیم، اما به جای بازیهای کودکانه باید انقلاب و پیامد های آن را درک میکردیم، خانواده ها درگیر انقلاب بودند و پدر و مادرها باید به دنبال این بودند که اثبات کنند که بر چسب هیچ حزبی روی آنها نیست تا بتوانند به کار اداریشان بپردازند.
همه چیز در هاله ای از ابهام قرار داشت و کمبود بود و البته صف. همه چیز در حال دگرگونی بود و مردم در حال تطبیق با شرایط جدید بودند نه آهنگی بود و نه لباس رنگی روشنی!
تاثیر جامعه بر خانواده ها، استرس ها و هیجان هایی بود که محیط سرد خانواده را متشنج تر میکرد،هر روز به ما چیز جدیدی می آموختید، میگفتید که دروغ نگو چون دروغگو دشمن خداست، ولی فردا میگفتید اگر رفتی بیرون و کسی از تو پرسید که ویدئو دارید بگو نه! بسیاری از ما با دروغ بزرگ شدیم، اما هیچ وقت دروغگوی خوبی نشدیم.
بعد از انقلاب ، جنگ شروع شد، خیلی برای آن از جان خود گذشتند یک روز دایی میرفت و یک روز عمو! و فردا این کوچه ها ی شهرمان بود که هر کدام نام یک شهید عزیز را به خود میگرفت.
از مدرسه ام بگویم، مدیرانی که عقیده داشتند که همه دانش آموزان بد هستند، مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. بچه های پاکی مثل ما در کوره های آموزش سوختند ، و دیگر شور و هیجانی برای زندگی در آنها نماند، چرا؟ هر مطلبی ، هر داستانی و هر شعری که نوشتیم بارها از زیر نگاه جستجو گر و فاقد شناخت هنری آنها رد میشد تا دلسردتر شویم، انگار دنبال بهانه ای بودند تا ثابت کنند که ما خلاف کاریم! هیچ وقت اجازه تجربه نداشتیم ، ما باید همیشه خوب می بودیم اما مگر چند ساله بودیم؟
نظام آموزشی همراه با سن و سال ما تغییر کرد تا ثابت کند که ما نسل آزمایشی هستیم ، یک وقت نظام قدیم و یک زمان نظام جدید آموزشی اعمال میشد! یک وقت برای پیش دانشگاهی کنکور گذاشتند و عده ای از ما را یک سال از زندگی عقب انداختند و سال بعد که آنها قبول شدند، گفتند ما اشتباه کردیم و کنکور را برداشتند! یک سال از 15 شهریور مدارس باز میشد و سال بعد از اول مهر! غول کنکور هم که هر ساله تغییر چهره میداد ، یک سال دو مرحله ای و سال بعد یک مرحله ای و...
بچه های نسل سوم واقعا اعصاب پولادین داشته و دارند! اینطور نیست؟
هر وقت خواستیم حرفی بزنیم گفتند شما هنوز بچه هستید، اما زمانی که توقع چیزی را داشتیم گفتند تو دیگر بزرگ شده ای و باید درک کنی.
هر وقت چند دقیقه بیشتر با دوستانمان بودیم و دیر میکردیم ، هزار بار سین جیم میشدیم و شنیدیم که میگویید (ما نگرانیم) اما زمانی که صدای دعوای شما گوشمان را می آزرد ندیدیم که نگران روحیه ما باشد و وضعیت ما را درک کنید!
آرامش و امنیت ، حلقه گمشده نسل من است، همیشه به سرعت در حال تغییر با جامعه بودیم ، تزلزل جز جدا ناپذیر زندگی ما شده و ثبات چیزی بود که ما آن را هرگز ندیدیم.
اعتماد، واقعیت زیبایی بود که کسی آن را به ما هدیه نداد، شخصی میگفت بچه های دهه 30 و 40 بهترین بودند چون راهشان را خودشان انتخاب کردند، ولو اشتباه ، ولی به آن اعتقاد داشتند و... ولی بچه های نسل سوم چه راهی را میتوانستند در پیش بگیرند مگر راهی هم بود؟
چیز های بد را شناختبم اما اگر آنها را به کار نبریم باخته ایم! دروغ بد است، اما اگر نگویی باخته ای! ریا بد است ، اما اگر به کار نبری باخته ای! زیر آب زدن بد است ، اما اگر نزنی باخته ای!...
نسل دومی ها ! شما دوستانی داشتید که حتی زیر شکنجه ساواک حرف نزدند، اما نسل من غالبا طوری تربیت شده و تجربه کرده اند که حتی اگر صمیمی ترین دوستش که حتی شما هم او را تایید کرده ایدبعد از چند سال رفاقت و نان و نمک خوردن به او خیانت کرد ، تعجب نمی کند.
جامعه ای که برای ما ساختید و آن را به ما تحویل داده اید چیز های زیادی به ما نداد!
عاشق تحصیل بودیم ولی نظام آموزشی ما را از آن دلزده کرد، با هزار آرزو سر از دانشگاه در می آوریم، اما گویا دیواری کوتاه تر از دانشجو در این مکان مقدس وجود ندارد. دنبال کار بودیم به ما نداد، دنبال هنر بودیم به ما نداد، و آن را سلیقه ای کرد و به یک قشر خاص سپرد، دنبال رفاه بودیم نشان داد که متعلق به از ما بهتران است، دنبال امنیت بودیم به ما آموخت که پلیس خودت باش!... این جامعه که به من خیلی چیزی نداده، در مقابل همه گونه توقع از من دارد! و همیشه با نگاه سنگین خود به من میگوید تو بد کرده ای ، تو قدر جامعه ات را ندانستی تو قدر آنها که رفتند را ندانستی، اما چرا؟ تا کمی صدای آهنگ را بلند میکنیم –جدای از خیابان که همه در آن به انسان اخم میکنند و حوصله ما را ندارند- از اقصی نقاط خانه صدای اعتراض بلند میشود ، اما در مقابل سر و صدای شما ، این ما هستیم که حق اعتراض نداریم!
زمانی که ما متولد شدیم ، همیشه درگیر کار بودید ، آنهم در جاهای مختلف ، به قول خودتان برای آیند ما تلاش میکردید، یک زمان به خودتان آمدید که ما بزرگ شدیم و متاسفانه آنقدر بزرگ که بیشتر از سن خود میفهمیدیم و این بی توجهی شما در گذشته ما را زیر فکر و خیال له کرد و همیشه یک سوال بی جواب برای من و هم نسلانم وجود دارد ، شمایی که این مطلب را میخوانی جواب بده:(( چرا خانواده و جامعه ایرانی به آینده فرزندانشان بیشتر از حال او اهمیت میدهند؟چرا همیشه حال را فدای آینده نیامده میکنند؟))
مطلب بالا رو از مجله اطلاعات هفتگی شماره 3263 واستون گذاشتم. آخه حیفم اومد شما نخونیدش. واقعا درد دل نسل ما رو نوشته.
چه فایده! دیگه از ما که گذشت!!!یک بار جوان بودیم و 20 سالمون بود...


