موقع رفتنه.
به هر جايي جز اينجا.
علي جان...
شايد اومدم...
اين قانون 27 ام زندگي توست.
پی بیوگرافی اش بودم.هیچ منبع فارسی پیدا نشد. بر آن شدم تا منم هم خدمت کوچکی در راه یک مرد انجام دهم. هر چند ترجمه ی کوتاهی باشد از زندگی اش.
نمی دانم چرا فالاچی را باید در خدمت می خواندم! آموزشی را با زندگی ،جنگ و دیگر هیچ بودم و یک مرد را با لباس سربازی از نمایشگاهی گرفتم که ذکر خاطراتش پیشتر رفته بود...
در جایی از کتاب می سراید:
چوب کبریت به جای قلم
خون بر زمین چکیده به جای جوهر،
پاکت از یاد رفته ی پاند پانسمان به جای کاغذ...
اما چه بنویسم؟
شاید تنها فرصت نوشتن نشانی خود را داشته باشم
شگفتا! جوهرم منعقد می شود...
برایتان از سیاه چالی می نویسم در یونان!
و در صفحه 92 می گوید:
"اندازه ی ظلم هر حکومتی را می شود با تعداد زندانی های سیاسی اش اندازه گرفت! "
*متون زیر را از متن انگلیسی ویکی پدیا ترجمه کرده ام.
آلساندرو پاناگولیس
آلساندرو پاناگولیس (اول می 1976- دوم جولای 1939) سیاستمدار و شاعر یونانی بود که نقش فعالی در مبارزه با رژیم دیکتاتوری حاکم یونان در سال های 1967-1974 داشت. او با کوشش برای ترور دیکتاتور یونان (پاپادوپولس) در 13 آگوست 1968 مشهور شد.
وی پس از روی کار آمدن دموکراسی در یونان به عنوان یکی از اعضای پارلمان یونان انتخاب شد.
بیوگرافی
آلساندرو در محله Glyfada آتن متولد شد. الساندرو فرزند دوم واسیلیوس پاناگولیس،افسر ارتش و شوهر آتنابود. برادر او جورجیو پاناگولیس بود که یکی از قربانیان سرهنگ پاپادوپولس بود که بعدها به یک سیاستمدار تبدیل شد.پاناگولیس پدر قسمتی از عمر خود را درجنگ جهانی دوم به سر برد. او همچنین در دانشگاه پلی تکنیک آتن در مهندسی برق تحصیل کرده بود.
سیاست
در سال های نوجوانی آلساندرو ارزش های دموکراتیک را فرا گرفته بود.او به سازمان مرکزی حزب اتحاد جوانان پیوست که O.N.E.K نامیده می شد و تحت رهبری جورجیوس (Papandreou) پاپاندرو بود.این سازمان بعد ها به سازمان جوانان دموکراتیک یونان E.DI.N تغییر نام داد. پس از سقوط رژیم و ترمیم رژیم پارلمانی در 3 سپتامبر 1974 پاناگولیس دبیر کل E.DI.N شد.
مقاومت در مقابل دیکتاتوری
آلساندرو پاناگولیس به طور فعالانه در مبارزه با رژیم پاپادوپولس فعالیت داشت.او ارتش یونان را به دلیل اعتقادات دموکراتیک خود ترک و سازمان مقاومت ملی را تاسیس کرد. مدتی را پس از فرار از خدمت در قبرس گذراند و سپس به جهت ترور دیکتاتور به یونان بازگشت که این اقدام را در 13 آگوست 1968 انجام داد ولی موفق نشد و دستگیر شد.
در مصاحبه ای که پس از آزادی اش برگزار شد،روزنامه نگار ایتالیایی اوریانا فالاچی به نقل از آلساندرو گفته بود:
"من نمی خواستم یک مرد را بکشم. من قادر به کشتن یک مرد نیستم.من می خواستم یک ظالم را بکشم."
پاناگولیس در 13 نوامبر 1968 به همراه بقیه اعضای مقاومت ملی در دادگاه نظامی محکوم به مرگ شدند و برای اجرای حکم به جزیره Ageina فرستاده شد ولی به علت فشار جامعه جهانی رژیم حاکم یونان موفق به اعدام وی نشد و او را بالاجبار در زندان نظامی Bagiatiزندانی کردند. در ژوئن 1969 از زندان فرار کرد و به زودی دستگیر و به طور موقت به اردوگاه Goudi فرستاده شد. پس از مدتی مجداد به زندان Bogiati فرستاده شد. چندین بار هم به طور ناموفق از آنچا اقدام به فرار کرد.
در اوت 1973 پس از 4سال و نیم زندان در طی عفو عمومی زندانیان سیاسی آزاد شد.بعد از آزادی جهت ادامه مقاومت به ایتالیا رفت. در آنجا بود که اوریانا فالاچی را دید و این دست مایه نوشتن کتاب "یک مرد" توسط فالاچی شد. که در واقع داستان زندگی آلکوس است.
بازگشت دموکراسی
در 1974 آلساندرو عضو پارلمان گردید که سرانجام به علت اختلاف نظر با رهبری حزب از سمت خود استعفا کرد.او در مقابل ادعاهای ایستاد که می گفتند با حکومت نظامی کنار آمده است.
مرگ
پاناگولیس در 1 می 1976 در تصادف رانندگی در آتن در سن 36 سالگی در گذشت. وی اسناد محرمانه ای را در اختیار داشت که به همین علت عده ای تصادف صورت گرفته را ساختگی می دانند.
میراث
برای بسیاری از یونانیان تلاش های آلساندرو جهت مبارزه با رژیم دیکتاتوری وی را به نماد آزادی،دموکراسی،حقوق بشر و آزادی مدنی و سیاسی تبدیل کرده است.
در 1996 از تمبر یادبود وی در یونان پرده برداری شد.
اشعار
شعرهایش را در زندان روی دیوار سلولش یا کاغذ های کوچک می نوشت. اغلب با استفاده از خون خود به عنوان جوهر. بسیاری از اشعار او باقی مانده است.
آلکوس (عامیانه آلساندرو) موفق شد برخی از شعرهایش را مخفیانه از زندان به دوستانش در خارج از زندان بفرست یا آنها را بعدها به یاد آورده و بازنویسی کرده است.
وی جایزه بین المللی شعر را نیز دریافت کرده است. یکی از مجموعه شعرهایش که در یونان چاپ شده I Bogia می باشد.
وعده
روان از چشم ها
شما هرگز نباید باور کنید
نشانه ی نا امیدی را
آنها فقط وعده های بیش نیستند
وعده های برای مبارزه
(سروده شده در زندان Bogaya-فوریه 1972)
کلاسهای دانشگاه شروع شده و من هر روز پی بهانه ای جدید برای نرفتنم!
آهنگ های التماسی
می خوام بالا بیارم...
مزخرفن
پستن
بیهودن
خوارن
آمد!
زمان می خواست!
آمد!
مادرم نور را در خواب دیده بود.
حال از پیچ جاده گذشته ام ، بر شک غلبه کردم.
من خوشبخت ترین مرد دنیا هستم!
باید از این جا رد شوم
پس از آن روشن است. جاده این را میگوید...
نبود هم نبود...
چراغ در دستان خودم است...

و حال شروع داستان:
چون ضحاک پس از جمشید بر تخت پادشاهی نشست گویی همه نیکی ها از جهان رخت بر بست.

نهان گشت کردار فرزانگان پراکنده شد کام دیوانگان
شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز
ضحاک دو دختر جمشید(شهرناز- ارنواز) را هم به خدمت خود گرفت.
----------
از این گونه هر ماهیان سی جوان از ایشان همی یافتندی روان
شبی از شب ها ضحاک در خواب دید که سه مرد جنگی که یکی شان گرز گاو سری داشت به وی تاختند و یکی شان، او را کشان کشان به کوه البرز برد.
چنان دید کز کاخ شاهنشهان سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان به بالای سرو بفر کیان
کمر بستن و رفتن شاهوار بجنگ اندرون گرزه ی گاو سار
همی تاختی تا دماوند کوه کشان و دوان از پس اندر گروه
ضحاک از این خواب به وحشت افتاد و نعره سر داد.
یکی بانگ بر زد بخواب اندرون که لرزان شد آن خانه ی صد ستون
صبح گاهان ضحاک دستور داد تا خوابگذران جمع شوند و تعبیر کنند عاقبت کار را.
موبدان و خوابگذاران چون این خواب بشنیدند لرزان شدند و هیچ یک نتوانست راز را به وی باز گوید.
ضحاک بانگ برآورد که :
زمان مرگ من چه زمانی است؟
که بر من زمانه کی آید به سر کرا باشد این تاج و تخت و کمر
موبدان و پیش گویان پس از شور بسیار بدین نتیجه رسیدند که گفتن تعبیر راست خواب همان و سر از بدن جدا شدن همان. تا یکی از میان آنها برخواست:
دلش تنگ تر گشت و ناپاک شد گشاده زبان پیش ضحاک شد
جهان دار پیش تو بسیار بود که تخت مهی را سزاوار بود
و به شاه گفت عمر درازی نخواهی داشت و هیچ راه فراری از این اتفاق نخواهی داشت.
فریدون نامی تو را سرنگون خواهد کرد. پوری که هنوز دیده به جهان نگشوده است. او از گاوی شیر خواهدخورد که تا کنون در گیتی دیده نشده است.
دلاور بدو گفت گر بخردی کسی بی بهانه نسازد بدی
ای ضحاک شاه! تو بر او ظلم روا خواهی داشت:
چو بشنید ضحاک بگشاد گوش ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
ضحاک از بیم تولد چنین پسری، دستور یافتن وی را داد.
چند سال گذشت...خجسته فریدون ز مادر بزاد.
پیش گویان و منجمان از تولد فریدون با خبر شدند. نگاهبانان به خانه اش ریختند و آبتین پدرش را نزد ضحاک بردند. فرانک مادر فریدون که بدو دل بسیار بسته بود فرزند را به نگهبان مزرعه ای سپرد تا از گزند ضحاک در امان باشد.
خردمند مام فریدون چو دید که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود به مهر فریدون دل آگنده بود
پر از داغ دل خسته ی روزگار همی رفت پویان بدان مرغزار
به پیش نگهبان آن مرغزار خروشید و بارید خون بر کنار
بدو گفت کین کودک شیر خوار ز من روزگاری بزنهار دار
نگاهبان مزرعه فریدون را سه سال با شیر گاوش بزرگ کرد.
نشد سیر ضحاک از آن جست و جوی شد از گاو گیتی پر از گفت وگوی
فرانک چون چنین دید نزد مزرعه دار رفت و کودک را گرفت و رو به سوی البرز کوه گذاشت.
یکی مرد گیتی بر آن کوه بود که از کار گیتی بی اندوه بود
فرانک بدو گفت کای پاک دین منم سوگواری ز ایران زمین
ترا بود باید نگهبان او پدر وار لرزنده بر جان او
چنان بد که ضحاک را روز و شب بنام فریدون گشادی دو لب
ضحاک چون از محل اختفای فریدون با خبر شد بدانجا شتافت و مزرعه و نیز خانه آبتین را به آتش کشد.
فریدون 16 ساله شده است.
چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت ز البرز کوه اندر آمد به دشت
نزد مادر رفت و رازها از او خواست تا باز گوید به وی.
بگو مرمرا تا که بودم پدر کیم من ز تخم کدامین گهر
فرانک چون این دید، بدو گفت کای نامجوی:
تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی مرد بود نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود خردمند و گرد و بی آزار بود
ضحاک مار دوش مغز پدرت را خوارک مارها کرد. من تو را به مزرعه داری دادم. تو از گاوی شیر خوردی که در جهان همتای نداشت.
سرانجام زان باغ و آن مرغزار یکایک خبر شد سوی شهریار
و ادامه ی داستان...
فریدون از حقایق شنیده از زبان مادر بر آشفت.
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین به ابرو زخشم اندر آورد چین
فریدون به مادر گفت اکنون زمان انتقام خون پدرم است
مرا برد باید به شمشیر دست
بپویم بفرمان یزدان پاک به آرم ز ایوان ضحاک خاک
مادر به او هشدار داد که این راه درست نیست و باید راه دیگری برگزید.
ضحاک هنوز از وجود فریدون بیم ناک بود. موبدان را جمع کرد و داستان باز گفت تا راه چاره ی تازه ای بایندیشد.
که من ناشکیبم بدین داستان
شاهنشاه از بیم فریدون دستور داد که همه قلم به خوبی از وی ببرند. در همین حین سرسرای شاهنشاهی را خروشی برگرفت و مرد آهنگری برای دادخواهی نزد ضحاک شاه آمد.
بدو گفت مهتر به روی دژم که بر گوی تا از که دیدی ستم
مهتر=بزرگتر
دژم=آشفته
کاوه آهنگر گفت ای پادشاه ایران زمین ، ظلم را تو بر من روا داشته ای. اکنون فرزندم را گرفته اند تا از مغزش برای مارهای تو خورشی بسازند. او را به من بازستان.
خروشید و دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوه ی دادخواه
یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی برسرم
تو شاهی و اگر اژدها پیکری بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تراست چرا رنج و سختی همه بهر ماست
به دستور ضحاک فرزندش را رها کردند. ضحاک به کاوه دستور داد اکنون گواهی بده که من انسانی دادگر و خوب هستم. کاوه زیر بار نرفت و با پسرش کاخ را ترک گفت.
نباشم بدین محضر اندر گواه نه هرگز براندیشم از پادشاه
خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای
گرانمایه فرزند او پیش اوی ز ایوان برون شد خروشان بکوی
کاوه چون از بارگاه ضحاک بیرون آمد به بازار رفت و مردم گرد او حلقه زدند. کاوه آهنگر، پیش بند چرم آهنگری را در آورد و بر بالای نیزه کرد و گفت هر کس هوادار فریدون است به این پرچم بگرود.

از آن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه به دست که ای نامداران یزدان پرست
کسی کو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند
بدان بی بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست
فریدون که از این واقعه و جمع شدن مردم برضد ضحاک آگاه شد به سوی مادر شتافت تا او را از رفتن خویش به سوی ضحاک جهت انتقام آگاه سازد.
که من رفتی ام سوی کارزار ترا جز نیایش مباد هیچ کار
فرو ریخت آب از مژه مادرش همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من سپردم تو را ای جهاندار من
فریدون برادارن خود کیانوش و شادکام را خبر کرد تا به بازار آهنگران رفته و پولادگران ماهر را برای ساختن گرزی جمع کنند.
هر آنکس کز آن پیشه بد نام جوی بسوی فریدون نهادند روی
آهنگران گرز گاو سری را برای فریدون ساختند.
مردم زیر درفش کاویانی به فریدون گرویدند و رو سوی کاخ ضحاک نهادند تا به اروند رود رسیدند. فریدون چون با سپاه به اروند رسید به رود بانان بانگ زد که کشتی بیاورند و سپاهیان را بدان سوی خشکی برید.
نیاورد کشتی نگهبان رود نیامد بگفت فریدون فرود
چنین داد پاسخ که شاه جهان چنین گفت با من سخن در نهان
که مگذار یک پشه را تا نخست جوازی نیابی و مهری درست
فریدون چون این جواب را شنید خشمناک شد و خود و سپاهیان به آب زدند و خود را بدان سوی خشکی رساندند.
چون از دور کاخ ضحاک پدیدار گشت:
بدانست کان خانه ی اژدهاست
به آب اندر آمد بکاخ بزرگ جهان ناسپرده جوان سترگ
فریدون با ورود به کاخ ضحاک دیوان را به هلاکت رساند.
و زان جادوان کاندر ایوان بدند همه نامور نره دیوان بدند
سرانشان بگرز گران کرد پست نشت از بر گاه جادو پرست
سپس فریدون دستور داد تا همه غلامان و بردگان و زنان را با آب پاک شستشو دادند و همه را به راه یکتایی فراخواند تا همه پاک شوند از پلیدی و دد منشی.
ارنواز (دختر جمشید که ضحاک او و خواهرش را به تیمار مارها آورده بود) از او نامش را خواست و دلیل آمدنش:
چنین داد پاسخ فریدون که تخت نماند بکس جاودانه نه بخت
منم پور آن نیک بخت آبتین که بگرفت ضحاک ز ایران زمین
بکشتش به زاری و من کینه جوی نهادم سوی تخت ضحاک روی
ارنواز بدو جواب داد:
بدو گفت شاه آفریدون تویی که ویران کند تنبل و جادویی
کجا هوش ضحاک بردست توست گشاده جهان بر کمر بست توست
ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک شده رام با او ز بیم هلاک
همی جفتمان خواند او جفت مار چگون توان بودن ای شهریار
فریدون:
ببرم پی اژدها را ز خاک بشویم جهان را ز ناپاک پاک
بباید شما را کنون گفت راست که آن بی بها اژدها فش کجاست
ارنواز گفت هم اکنون ضحاک در هندوستان است. از زمانیکه خوابگذران بدو چنین گفتند که عاقبتش چنان است آرام و قرار نداد. کنون به گفته پیش گویان باید بدن خود را با خون آدمیزادگان بشوید تا شاید طلسم بشکند و قضا برگردد. ولی به زودی باز خواهد گشت.
در کاخ ضحاک پیشکار کفتار صفتی بنام "کندرو" حضور داشت. فریدون به او امر کرد تا مجلس بزمی بیاراید . کندرو چنین کرد.
فریدون غم افکند و رامش گزید شبی کرد جشنی چنان چون سزید
کندرو شب جشن مخفیانه به سوی ضحاک روان شد و داستان فریدون و حضور او در کاخ را به وی بازگفت.
بدو گفت کای شاه گردن کشان ببر گشتن کارت آمد نشان
سه مرد سرافراز با لشکری فراز آمدند از دگر کشوری
از آن سر یکی کهتر اندر میان ببالای سرو و به چهر کیان
یکی گرز داد چو یک لخت کوه همی تا بداند ز میدان گروه
بیامد به تخت کهی برنشست همه بند و نیرنگ تو کرد پست
هر آنکس که بود اندر ایوان تو ز مردان مرد و ز دیوان تو
سر از پای یک سر فرو ریختشان همه مغز با خون بر آمیختشان
ضحاک بانگ بر آورد که شاید میهمانی باشد. پاسخ شنید:
گر این نامور هست مهمان تو چه کارستش اندر شبستان تو
که با دختران جهاندار جم نشیند زند رای بر بیش و کم
ضحاک چون این بشنید بر آشفته شد و زبان به ناسزا گشود. فرمود تا سپاه جمع شوند و عزم سوی کاخ کنند.
بیامد دمان با سپاهی گران همه نره دیوان و جنگ آوران
فریدون چون این خبر بشنید امر به اماده شدن سپاه کرد. رعیت که از ضحاک دل خون بودند به فریدون گرویدند و به کارزار ضحاک روان گشتند و لشکریان ضحاک را شکست دادند.
ضحاک مخفیانه به درون کاخ رفت و شهرناز را با فریدون دید که زبان به نفرین و لعن ضحاک می گشود.
به مغز اندرش آتش رشک خواست بایوان کمند اندر افگند راست
بدست اندرش آبگون دشنه بود بخون پری چهرگان تشنه بود
زبالا چو پی بر زمین بر نهاد بیامد فریدون بکردار باد
برآن گرزه ی گاو سر دست برد بزد بر سرش ترگ بشکست خرد
فریدون ضحاک را گرفت و خواست تا او را به درک واصل کند ولی ندای آمد که او را بازداشت، وحی که از او خواست ضحاک را به البرز ببرند.
ببردند ضحاک را بسته خوار بپشت هیونی برافگنده زار
بسا روزگارا که برکوه و دشت گذشتست و بسیار خواهد گذشت
همی راند او را بکوه اندرون همی خواست کارد سرش را نگون
باز ندایی وحیانی آمد و فریدون را از این کار بازداشت. فریدون را امر کرد تا ضحاک را به غاری ببرد و او را به چهار میخ بکشد. غاری که ورودی و خروجی اش ناپیدا بود
هم آنگه برآمد خجسته سروش بخوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه ببر همچنان تازیان بی گروه
بیاورد ضحاک را چون نوند بکوه دماوند کردش ببند
بکوه اندرون تنگ جایش گزید نگه کرد غاری بنش ناپدید
بیاورد مسمارهای گران بجایی که مغزش نبود اندران
فرو بست دستش بر آن کوه باز بدان تا بمان بسختی دراز
از و نام ضحاک چون خاک شد جهان از بد او همه پاک شد

به من چه سرخی میخک تو مهتاب
به من چه رقص نیلوفر روی آب
قفس بارون کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر سهراب
...
ستیز تگرگ و گلبرگهمصاف آینه و الماسه
پیکار کبریت و خرمن
نبرد ارکیده و داسه
هر نوشته ای از هرکس و هر جا، هر طرز فکر و هر نوع سلیقه و کیفیت نوشتاری و ذهنی به راستی فقط انعکاس دهنده ی واقعه و یا افکار درونی شخص است. که شاید پیشینه ای هم نداشته باشد.
این اتفاقات آنقدر بسط پیدا می کنند که تمام زندگی ات را مدتی دستخوش تغییر می کند. حتی روی آرایش موهایت! اتوی شلوار و ریش نتراشیده ات!
اما ما انسان های خوشبختی هستیم! چند سالی است که اینترنت فراگیر شده و می توان دغدغه ها ی خاطرمان را جایی بریزیم که شاید زباله دان ذهنمان باشد. شاید هم نقش سلولهای خاکستری را بازی کند.
وقتی به مرحله ای می رسی که خفقان و ...((این نقطه چین هر چیزی می تواند باشد، حتی یک فحش خیلی رکیک)) را کاملا احساس میکنی حتی یک ترانه هم می تواند منعکس کننده ی احساس تو از شرایط حاکم باشد.
این حس را همیشه همراه خودم به این طرف و آن طرف می برم. حسی که همه انسان ها حتی در خفا دارند اما شاید بروزش ندهند. اینکه موفق نبوده ام.
بیشتر اوقات به این فکر می کنم که به جای دیگری بروم و از صفر شروع کنم. همه چیز را.
دلم پیش علی است. علی صندوقچه ی همه دلمشغولی هایم بود. از کودکی تا چند ماه پیش که رفت. هیچ کس وجود ندارد که از قسمتی از گذشته اش فرار نکند. اما آیا می شود؟؟؟
الان فقط یک قدم تا ابراز تمام احساس یک هفته از زندگی گذشته ام تا به امروز فاصله دارم. خرید یک شارژ ایرانسل و تمدید اینترنت!


